تبليغاتX
DeaD MinD
چهارشنبه 1385/11/25
و شما . . . / علی شریعتی / دفتر های سبز

و شما . . .
ای گوشهایی که تنها گفتن های کلمه دار را میشنوید ,
پس از این جز سکوت , سخنی نخواهم گفت .
و شما . . .
ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید ,
پس از این , جز سطور سپید نخاهم نوشت .
و شما . . .
ای کسانی که هرگاه حضور دارم , بیش ترم تا آن گاه که غایبم ,
پس از این مرا کمتر خواهید دید

پنجشنبه 1385/11/19
نبودن / علی شریعتی / دفترهای سبز

صدایی که هیچ گاه در سکوت این شب , خاموش نمی شد .
فریاد دردمند و ملتهب گیلگمش , قهرمان سومر !
ناله هایش را از فاصله ی پنج هزار سال می شنوم ,
که در زیر آسمان , همچون خود او آواره می گردد
و دست به در و دیوار این جهان تنگ می کشد
تا روزنه ی پروازی بگشاید .
که دلش سخت گرفته است !
شوق پرواز  . . .
آرزوی فرار !
چه شور انگیز و خوب است سفر !
گریز , پرواز ,
چه خوب است نبودن

جمعه 1385/11/13
میروم . . .
این بار دیگه باید برم . . .

میرم ..  .. ..

میرم .. .. ..

میرم .. .. ..

میرم .. .. ..

میرم ..  .. ..

اما چرا نمیتونم ؟ چی جولومو میگیره ؟

من جرائت رفتن ندارم در حالی که میخوام برم !

کاش این دفعه بتونم برم برم !

پیش به سوی رفتن.

میرم ..  .. ..

میرم .. .. ..

میرم .. .. ..

میرم .. .. ..

جمعه 1385/11/06
Post # 87
یه بلاگ معرفی می کنم !

این یه بلاگ مطلبی داره که باعث شد من کل بلاگ رو سیو کنم و بخونم !

داشتم این مطلب رو از اون بلاگ میخوندم !

  • ظهر که برگشتی چشمانت خیس بود.مقنعه ی چروک و گچی ات هم ...به رویت نیاوردم. دعوا کرده بودی.حتما" باز دستت انداختند ...نه؟میدانم.چه بگویم.رویم سیاه.کاش میتوانستم آن چه میخواهی و می دانم و شرمت میشود بگویی تهیه کنم. ببخش که کفشهایت تنگست.زشتست و از چرم نیست.زمستان خیس آب میشود.میدانم.خودم جورابهای سیاه و خیست را ده بار وصله زده ام.میدانم دوست داری جورابهایت کوتاه و تور دار و سفید و نو باشند.ببخش که شبها نیستم تا درد دلهایت را برایم زمزمه کنی .میخواستم آنقدر کار کنم که احساس کمبود نکنیم ولی حیف که آن تصادف لعنتی...میشناسمت.بزرگت کرده ام.فکر کنم بدانم در مدرسه کسی به تو ایراد نخواهد گرفت که لاکهای ناخنهایت را با استون پاک کن.دستهایی که تابستان به رختشویی میروند لاک میخواهند چه کار؟ هیچوقت نتوانستم جلوی کار کردنت را بگیرم. میدانم چقدر دوست داری مقابل هم سن وسالهایت کم نیاوری.می دانم گوشی موبایل نداری تا بفهمی دوستانت از اس ام اس چه استفاده ای می کنند. - چرا دروغ بگویم من هم فقط در دست مهندس سرکارگر دیده ام...- می دانم در راه دبیرستان از متلک های پسرها در امانی.نگاهت هم نمی کنند.خدا را شکر.دخترکم...من آرزوهای گم شده ام را در تو جستجو نمیکنم.میخواهم خودت باشی.از یک بدبخت انتظار چه آرزوی دیگری میتوان داشت؟ راستی...راستی دخترم پولهایم را جمع کرده ام تا برایت مانتو بخرم.از همانها که همیشه دوست داشتی و  پشتش بند داشت.مراعات مرا نکن.لازم نیست درس و مشقت را در دفترهای خط خورده ی سال گذشته ات بنویسی.نمیتوانم دفترهای لوکس برایت بخرم ولی نمیخواهم نمره ی تمیزی دفتر را از دست بدهی.
  • میدانم غذاهایی را که می پزم به خوبی غذاهای مادرت نیست.شور میشود.می سوزد.بلد نیستم.مادرت...میدانم دلت چقدر برایش تنگ است.من هم بی قرارم...ولی مطمئنم که روحش با ماست.چقدر سختست که بگویم همین دستپخت شلم شوربای مرا بخور تا مدیرتان به گودرفتگی چشمانت شک نکند. 
  • دخترکم. حتی در کارگاه هم چهره ی معصومت روبروی چشمانم است. یاد شبهایی که مجبور بودیم کنار آن بخاری برقی درب داغان کز کنیم و ده تا لباس مردانه را روی هم بپوشیم تا سرمای اینجا اذیتمان نکند.قول میدهم دیگر هیچوقت نگذارم پول نفت عقب بیفتد... خانوم کوچولو! یادت هست آن موقع که هنوز بچه بودی و این پای  لعنتی سالم بود، یک دستی بلندت میکردم و میگذاشتم روی شانه هایم تا بخوابی ؟ چه بگویم...اشکهای بابا خیلی وقتست که دیگر شور نیست.ولی داغ چرا...تا دلت بخواهد داغست.قدر بوسه های تو...
  • درس بخوان دخترکم ، بابا تا دم مرگ دوستت دارد...