من اکنون احساس می کنم ,
بر تل خاکستری از همه آتش ها و امید ها و خواستنهایم ,
تنها مانده ام.
و گرداگرد زمین خلوت می نگرم.
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم.
و در این نگرستن های همه دردناک و همه تلخ ,
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است ,
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو اینجا چه میکنی ؟
امروز به خودم گفتم :
من احــســاس مـــی کــنـــم ,
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین.
چند ميکوشيد با اين حرف ها خامم کنيد؟
عاصي ام من دار آماده است اعدامم کنيد
من سرا پا نفرت و فرياد و خشم و آتشم
با کدامين حيله ميخواهيد آرامم کنيد؟
!منم آنکه منفور تر از منم ,مرا اعدامم کنيد
خسته ي تنها را چه به شادي , اعدامم کنيد
×گفتند مرده را چه بايد ما کنيم×
گفتمش که ذهن مرده ام را من چه کنم؟
اعــــدامـــم کنــــــيــــــــد
I had nothing to say ,and i get lost in the nothingness inside of me
I Think , I've felt DEATH way before
The darkness holding me tightly Until the sun of DEATH rises up
every second i waste is more than i can take to be DeaD
The sacrifice of hiding in a Life
خوندیش ؟ دیدی چه سخته ؟؟ دیدی مرگ = پوچی ؟؟
بعضی ها میگن : وقتی مردیم تا وقتی خداست خدا اون دنیا زنده ایم !
درک اینم سخته ! تازه وقتی درکش کردی به پوچی خودت و من و مردم پی میبری! و به حال خودت غصه و به حال حیوانات و . . . قبطه میخوری ! و از انسان بودن پشیمون میشی !
پ.ن :: به نظرت تا ابد زنده بودن خسته کننده نیست ؟؟ من نمی خوام تا ابد باشم ! میخوام بعد از مرگ پوچ بشم !
پ.ن ۲ ::چرا مرگ پایان کبوتر نیست ؟؟ چرا نباید باشه ؟
اون گفت : " چــی ؟ "
گفت :" بشناس !" و همون موقع رفت .
اما نگفت چی رو بشناس ! کی رو بشناس و حتی نگفت چه جوری !!