من : جواد ۱۶ رشت !
بارها خواستم برم !! از اینجا اما نشد !
نمی دونم چرا ! نشد برم اما . . .
می دونم جرا میخوام برم ! چون . . .
خسته شدم ! از مردم و خودم . از زندگی ! دیگه دلیل واسه زندگی ندارم ! من با فکر خودم خدا حافظی کردم ! با ذهن خودم وداع کردم و حالا هم میخوام از خودم جدا شم ! و به صورت خودم و آینه تف کنم !
نمی تونم دیگه تحملش کنم ! ازش بدم میاد ! ازش متنفرم !
فکر نکنید " عاشق " شدم ! یا دوست دخترم ولم کرده !
من از زنده بودن خستم !
۱۶.۵ ساله شدم اما . . .
هنوز هم مثل قبل . . .
روز به روز از خودم تنرم بیشتر میشه ! هر روز جواد نورسته منفور تر از دیروز میشه پیش خودش !
دیگه راهی نمونده که به پایان برسم !
خدا حافظ
. . .